|
طي شداين عمر توداني به چه سان پوچ وپ ست چونان باددمان
همه تقصيرمن است :اينک خود ميدانم
که نکردم فکريکه تامل ننمودم روز ساعتي ياآني
کودکي رفت به بازي به فراغت به نشاط فارق ازنيک وبدومرگ وحيات
همه گفتندکنون تابچه است بگذاريدبخنددشادان.که دگرش فرصت خنديدن نيست بايدش خنديدن
من نپرسيدم هيچ هيچکس نيز هيچ نگفت: نوجواني رفت به باز به فراغت به نشاط.................
همه گفتند بگذاريدجواني بکند بهره از عمر برد کامروايي بکند.
نه تفکرنه تعمق نه انديشه دمي عمر بگذشت به بي حاصلي ومسخرگي
چه تواني که زکف دادم مفت چه تواني که زکف دادم مفت...............
من نفهميدم وکس مرا هيچ نگفت قدرت عهد شهاب ميتوانست مرا تا به خدايش ببرد
ان کسانيکه نمي دانستند زندگي يعني چه رهنما يم بودند
عمرشان طي ميشد بيخودو بيهوده ومراميگفتند که چو آنان باشم فکر خوردن باشم فکر گشتن باشم فکر تامين معاش فکر ثروت باشم فکر زندگي بي جنجال فکر همسر باشم ممممممممممممممممممم
صدافسوس که چون عمرگذشت معني اش مي فهمم
حال ميپندارم اي رفيق
پاي در دهحقايق بنهم بادلي آسوده فارق از شهوت وآز حيدو کينه وبخل مملو از عشق وحوانمردي وزهد
زره جنگ براي بدو ناحق پوشم ره حق پويم وحق جويم
وپس جق گويم آنچه آموخته ام بردگراننيز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم وباشعله خويش ره نمايم به همه گرچه سرا پاسوزم
من شدم خلق که مثمر باشم يه چنين زائدوبي جوش وخروش
اي صد اقسوس که چون عمر گذشت معني اش مي فهمم
که اين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت :
گودکي بي حاصل نوجواني باطل
وقت پيري غافل
به زباني ديگر:
کودکي درغفلت نوجواني شهوت
درکهولت حسرت
اما من.....................................................؟ |