پسر چون که آمد پدید دختری بالا سر بدید عشوه و لبخند دختر ناز بود آن پسر را در هوا پرواز بود دخترک چون پسر در اوج دید چون فرشته با دل کنارش رسید پسر در درونش یک چیز یافت بیقراری کرد و یک آن تیر یافت یک نگاهی بر دو چشمش چون بکرد تیر را از قلب خود بیرون بکرد خونی چکید ازاندرون سینه اش خونی به رنگ عشق دیرینه اش دخترک چون آن بدید قلبش شکست آن پسر را ترک گفته بالا نشست گفتش ای پسر این پیشه نیست راه من با تو این گونه نیست من بدیدم آنچه خواهی زمن این مصیبت را بگردان از سرم ناتوانم می کنی ای خلق خدا من پری هستم فقط زان خدا هرچه او گوید، من آن کنم هرچه خواهد من آن کنم خدا را کرد واسطه بر امر خویش التماسش کرد بر درد قلب خویش خدا هم کرد او را اجابت تا کند بهر خدا او اطاعت دخترک را کرد یک آن صدا رضایت را به دختر کرد ندا آن دو باهم بر آسمان پر کشیدند ندای قلبشان با هم شنیدند.