|
مرا بکش ولي نگو که نگم دوست دارم.....
مرا به آغوشت راه بده، مي خواهم براي اولين بار ببوسمت
بيا چشمانمان را ببنديم
ميخواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد
وهر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم
از لذت بيانتهاي جسممان،
وجود نامحدود زيبايي را با چشماني بسته تصور كنيم
چشمانت را باز كن
لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونههايمان از اشك خيس،
ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر ميگرييم.
اي تنها هم آغوش من،
بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشتهام
بيا كه ميخواهم وقتي دستانم را به روي احساست ميگذارم،
از فرط لذت ، قطرههاي اشك بر گونههايم بدرخشد.
ميخواهم با اشكهايم برتمام احساست بوسه زنم،
ميخواهم اشكهايم تمام روحت را خيس كند |